تنها امید زندگیم
تاريخ : يکشنبه 15 فروردين 1395 | 12:24 | نویسنده : مهدیه





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 ارديبهشت 1394 | 20:44 | نویسنده : مهدیه





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 ارديبهشت 1394 | 20:42 | نویسنده : مهدیه

سلام تو این مدت اصلا وقت نکردم به وبلاگ سر بزنم ببخشید الان جبران ميکنم





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | 9:46 | نویسنده : مهدیه

 لالا، لالا، گل صدپر بخواب ای نازنین دلبر

لالا، لالا، گل نرگس بلا بر تو نیات هرگز

لالا، لالا، شكر بارت‏ خدا باشه نگهدارت

لالا، لالا، گل سوسن‏ سرت بذار لبت بوسم      

لبت بوسم كه بو داره‏ كه با گل گفتگو داره‏

لالا، لالا، گل زردم‏ نبینم داغ فرزندم‏

خداوندا تو ستّاری‏ همه خوابند تو بیداری‏

به‏حق خواب و بیداری‏ عزیزم را نگهداری





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | 9:44 | نویسنده : مهدیه

  

لالایی ماه و مهتابه

لالایی مونس خوابه

لالایی قصه ی گل هاس

پر از آفتاب پر از آبه

لالایی رسم و آیینه

لالایی شعر شیرینه

روون و صاف و ساده

زلال مثل آیینه

لالایی گرمی خونه

لالایی قوت جونه

لالایی میگه:یک شب هم

کسی تنها نمی مونه

لالایی آسمون داره

گل و رنگین کمون داره

توی چشمون درویشش

نگاهی مهربون داره

لالایی های ما ماهه

بدون ناله و آهه

 

بخون لالایی و خوش باش

که عمر غصه کوتاهه





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 دی 1393 | 18:26 | نویسنده : مهدیه

پسر گلم به مامان قول بده اینقدر شیطون نباشی





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 دی 1393 | 18:20 | نویسنده : مهدیه

سلام مامانی قربونت بشم خیلی دوستت دارم حقوقمو تازه گرفتم و این ماه سونو واینا ندارم که خرجم زیاد باشه واسه همین هر روز میرم واسهت گلم یه چیزی میخرم -جدیدا یه لگد هایی میزنی که خواب ازم میگیره تا باهات حرف میزنم ساکت وا میستی گوش میکنی عاشقتم دوستت دارم





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 دی 1393 | 13:28 | نویسنده : مهدیه

پسر گلم امروز برایت اینگونه دعاکردیم! خدایا !
بجز خودت به دیگری واگذارش نکن! تویی پروردگار او!
پس قرارده بی نیازی درنفسش ! یقین دردلش !
اخلاص درکردارش! روشنی دردیده اش! بصیرت درقلبش !
و روزى پر برکت در زندگیش

آمین

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 دی 1393 | 13:19 | نویسنده : مهدیه

اظهار وجود:

هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد.

زندان :
گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!


فرق اینجا با آنجا :
داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی می کردیم چه اتفاقاتی می افتاد:
- احتمالا در همان هفته های اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند !!!
- کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند !!!
- اگر ویار می کردند باعث به وجود آمدن قحطی می شد!!!
- به خاطر بی توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالا در اداره وضع حمل می کردند!!!
- اگر بچه توی شکمشان لگد می زد ،آنها هم فورا توی سرش می زدند تا ادب شود !!!

بلوتوث:
امروز موقع سونوگرافی هرچی برای دکتر دست تکون دادم که از من عکس نگیر نفهمید،الان حسابی نگران شدم می ترسم عکس هایم پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضعیت مناسبی نبودم


اعتماد سازی:
امروز همش می خواستم بروم گشت و گذار اما مادر اینقدر نگران گم شدن من است آنچنان مرا با بندناف بسته است که نمی گذارد دور شوم


موج مکزیکی:
اینکه بعضی وقتها حسابی قاط میزنم به خاطر امواج موبایل است.مادرم،نمی شود به احترام من کمتر اس ام اس بازی کنی؟ فردا روز اگر نوار مغزیم مملو از موج های مکزیکی بود، تقصیر خودت است …! راستی از پارازیت ها چه خبر؟!

سکوت سرشار از ناگفته هاست:
از بس به خاطر سکوت اینجا عقده ای شدم که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شوم.....

چندبار مصرف:
لابد شنیده اید که یک نفر می رود و از فروشنده می پرسد که آقا نان یک بار مصرف دارید؟و فروشنده میخندد و می گوید مگر نان چند بار مصرف هم داریم؟؟
خواستم بگم اصلا هم خنده دار نیست اینجا هر چیزی که به من برسد دوبار مصرف است!!!!


جغرافیای بدن:
فکر کنم در قطب جنوب هستم چون در این مدت اینجا همیشه شب است....

رخصت:
خب کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم می خواهم چهار گوشه رحم را ببوسم و با لگدی که به در و دیوار میزنم برای خروج رخصت بخواهم .
مادرم ممنونم...........دیگر مزاحم نمی شوم.....


اولین نفس:
کمی استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند .همه چیز دارد از یادم می رود و احساس میکنم بعد ها چیزی از اینجا به خاطر نمی آورم ..........آخ یک نفر دارد مرا بیرون می کشد .................آهااااای من که هنوز حرفهایم تمام نشدههههههههههههه...
 
 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 دی 1393 | 13:05 | نویسنده : مهدیه





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد